|
۞ اشک در چشمهایم دریای غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ۞
|
....................................................................................
هيچکس نفهميد تو دلم چه درديه..زياد يا کم
غصه هاي اين دل چه جوريه.. درده يا غم
هيچ کس نفهميد واسه چي پرپر ميزنم
چه جوري از غريبي من تو خودم زار ميزنم
هيچکس نپرسيد چرا دلم پريشونه
حتي يکبارم نشد اشک چشامو ببينه
هيچ کس نفهميد که چرا ساکت و غريبه شده
چي بسر دلم اومد تبعيد يک گوشه شده
از همه کس فراريه! طاقت موندن نداره
خودشم باورش شده! آخر موندگاريه
نميدونم چرا؟ يهو اينطوري شد.... فکر ميکنم به جوونيش
شايد ديگه دل نمونده..... همه رفته پاي پشيمونيش.....
يه روزي دل مال من بود پراز غرور
يه دنيا آرزو .. شادي ... پراز سرور
اما چي اومد به سرش چي شد يهو تنها شدي؟
اسير دست غول شدي با خود غول تنها شدي؟
....................................................................
بگو به من تا کي نمي بينم تو را اي ماه
بگو تا کي اسيرم من اسير درد ورنج و آه
نمي دانم چه خواهد شدحديث عشق و دل دادن
چه پايان دارد اين قصه نبرد غصه ها با من
به پاهايم تواني نيست شدم خسته ازاين تکرار
از اين دور تسلسل ها ميان گنبد دوار
درونم شعله اي سرکش برونم رو به خاموشي
به قلبم خاطراتي تلخ پر از حس فراموشي
زمن پرسند بهر چه چنين بي تاب و حيراني
بيا اي آسمان بشنو دليل اين پريشاني
که اکنون مدتي باشد نديدم دلبر خود را
نديدم روي خندانش و آن چشمان زيبا را
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد گلويم سوتکي باشد
بدست کودکي گستاخ وبازيگوش و او يکريز و پي در پي
دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشار و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند دايم سکوت مرگبارم را

مي نويسم امروز به ياد گذشته از خاطرات و براي يک دوست!/
از دلتنگيها اشک ها و لبخندها در بودن ها و نبودن ها و قاصدکهايي که/
به آنها دلبسته بوديم...!/ "اشکهايم مي بارند بر من و سياه سفيدي اين کاغذ..."/
دوباره قلم را بر مي دارم تا چند خطي بنويسم اما از پس اشکهايم با لبخندي دلتنگ/
نگاهم به روزهاي خط خورده ي تقويم خيره ميماند.../
و اينبار سنگيني گذر زمان را بر شانه ي خاطرات هم با تلخي حس ميکنم.../
مي نويسم من امروز/ از نگاهي که تو چشمام خاموش نميشه/
از صدايي که تو گوشم مي پيچه/ از دل و دردش که زده به ريشه.../
مينويسم من از دلتنگي بارون/ که با قطره هاش ميزنه آروم به شيشه/
از کسايي که چشم بسته و بيرحم/ ميزنن به تن اين درخت پير تيشه.../
مينويسم من تو اين روزهاي گرم تابستان/ از گرماي عشق که مثل آتيشه/
از اميد آدمهاي تنها/ که کم کم داره نا اميد ميشه.../
مينويسم من از غم و شادي دنيا/ که هيچکدوم نيستن براي هميشه/
مينويسم من از خودم از خودت يه يادگاري/ براي روزهاي دلتنگ فراموشي که به پيشه
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي از همه ساکت تره بي حرف تر از همه باشه...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کس که نگاه نميکنه کمتر از بقيه ببينه...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي شادتره بي عار تراز بقيه اس...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي ميخنده، هيچ غمي نديده...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که سنش کمتره نفهم تره...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که تو نمي دوني و نمي بيني که عاشقه، عاشق نشده باشه...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که ليلا نديده مجنون نيست...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که معصوم ترينه، مظلوم ترين هم باشه...
بنويس اين درست نيست که فکرکني هرکي که ساده تره، سادگي کردنش هم بيشترباشه...
بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي جلو ناسزاي کسي ساکت موند، بي قيده...
بگو برعکس همه اونچيزايي که مي بيني و مي بينن ما هنوز هيچي رو يادمون نرفته...
بنويس از اون موقع تا حالا خيلي چيزا تغيير کرده... ولي بنويس که ما هموناييم...
هر کجاي اين دنيا که باشيم...
بنويس ما همونهايي بوديم که يه روز يه مترم نمي شديم و شما بودين بزرگ ما...
بنويس که ما همونهايي بوديم که يه روز با هم يه قل دوقل مي کرديم و سبيل آتيشي برا هم مي کشيديم... و تو
بنويس... بنويس که ما شاخ و شونه کشيدنو نشون اجتماعي شدن نمي دونيم...
بنويس ما ذل زدن تو چشم محرم و نامحرم رو نشون خجالتي نبودن نمي دونيم...
بنويس ما به کسي که جلو همه اداي آدمهاي غم زده و ماتم برده رو در مياره غمديده و متواضع نمي گيم...
بنويس ما به کسي که جلوي همه نمي خنده تا بگه منم کسي شدم نمي گيم کسي شده...
بنويس ما به کسي که دراز تر از همه اس نمي گيم با فهم تر... که اگه اينطوره زرافه بايد با شعور تر باشه...
بنويس ما به هر کي که سينه چاک کرد و دکمه پيرنش باز بود نميگيم عاشق...
بنويس ما به عشق ليلا نديده ها بيشتر معتقديم تا ليلا ديده ها...
بنويس ما به معصوم نميگيم کسي که تو سري خور تر و مورد ظلم واقع شده تر باشه...
بنويس ميشه ساده بود ولي نه اجازه داد ازت سوء استفاده کنن و نه تو سادگي کني...
بنويس گاهي جواب محکم تر از مشت رو کسي ميزنه که سکوت ميکنه...
بنويس...همه اينها رو بنويس... بنويس که حتي اگه همه بد و بيراه هاي دنيا رو هم بهمون بگيد ما همون براه ترين هاييم...
بنويس... بنويس که ما سر به راه ترين بوديم ولي کسي سربراهي ما رو نديد يا نخواست ببينه... و ما هنوز هم سر بهراه ترينيم....

کاش گناه دلشکستن اعدام بود .. 
کاش مثل قانون مجازات دزدی و قتل و زنا ..
برای قلب شکستن هم جرم سنگینی وجود داشت ..
کاش برای اونهایی که با افتخار به زیبایی و کمالشون به خودشون اجازه میدادن پا روی
قلب مردم ساده لوح بزارن هم یه مجازات سختی وجود داشت که بترسودشون ..
شاید دنیا اونموقع شاهد اشکهای کمتری میشد ..
شاید ما اونموقع گریه نمیکردیم 
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود مي زيستند تا اينکه يه روز دانايي به همه گفت:
هرچه زودتر اين جزيره را ترک کنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد که همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترک کردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود.عشق“ سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و ”عشق“ تنها در جزيره ماند جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترک کرده بود. اما نياز به کمک داشت.
فرياد زد و همه ي احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکيها، قايق دوستش”پولداري“ را ديد و گفت: ”پولداري“ عزيز، به من کمک کن؟
پولداري“ گفت: متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد.
“ عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ کرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟
“ غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني“
عشق“ رو به سوي ”غم“ کرد و گفت: اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده“
اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم که يکي بايد بياد و خودمو نجات بده
در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيکاري“ از کنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت:
شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟
عشق که نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا
کرد و گفت: خدايا... منو نجات بده ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: نگران نباش من دارم به کمکت مي آيم عشق آنقدر آب خورده بود که ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد،
زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود عشق برخاست. به ”دانايي“ سلام کرد و از او تشکر نمود دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم که به سمت تو بيايم. شجاعت هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند. پس مي بيني که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حکم فرمانده بقيه ي احساسها را داري عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا کي بود که بمن گفت براي نجات من مي آد؟"
دانايي گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....
چون اين فقط ”زمان“ است که لياقتش را دارد تا بفهمد که ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است
بــه نـــام حـــق
به نام آنكه دوستـي را آفريد، عشق را ، رنـگ را ... به نام آنكه كـلمه را آفريد
تا من بتوانم بنويــســم از بي وفايي ها از دل شــکــستن از غمها
تنها اينجاست که من منـــم رها از هر چه بي منــــم تنها آرام جانم نوشتنه
زيرا اوســـت که بي منت از دردم مي کاهد
باز هم مثل شبهاي ديگه دلم حسابي گرفته
دلم واسه خودم ميسوزه از اين که همش بيخودي به اين اون اعتماد ميکنم
بازم حالشا گرفتن نميدونم از دست اين دل سادم چي کار کنم........
حالا از کوچه و خيابونا که بگذريم از زشتيهاي جامعه که بگذريم ميرسيم
به وضع حال خودم نمي دونم به حال کي گرييه کنم دلم به ادماي بدبخت بيچاره بسوزه يا خودم .
ديگه دارم حسابي بال بال ميزنم از ا ين همه دروغ خسته شدم
از اين که اينقدر دوروئي زياد شد که هيچ کسي ديگه به کسي اعتماد نداره
اگه راستشا بگي يه جور بد برداشت ميکنند يا اصلا باور ندارن که راسته
ديگه هيچ کس با ادم رو راست نيست مثل اين که فقط بلد ن به راحتي دل آدما
را بشکنند حتي نزديگترين کس آدم هم اينجوريه ديگه چه برسه به غريبه ها
خلاصه ديگه خسته شدم يه مدتي که تصميم گرفتم اصلا ديگه باکسي درد دل نکنم
اصلآ صميمي نشم . اصلآ حرف نزنم .
بياد آرزو ها يم سکوتي مي کنم سکوتـــــي بالا تر از فريــــــــــــــــــاد
و بـــــازم همان شـعـارهميشگي زنـــدگي زيباست در اوج بــي محـــبتيهايـــش........
به نام اون که مي دونه چي مي گذره بر احوال دلم
امشبم دوباره آومدم تا در اين صفحه ي سياه و غم گرفته چيزي بنويسم اما نمي دونم چي بنويسم براي کي بنويسم ؟
نمي دونم چرا سکوت اختيار کردن برم معنا و بوي عشق مي ده بوي ِ تو بويي که هرگز حس نکردم ثانيه ها از پس يکديگر مي گذرن و من نمي دونم که چرا منتظرم ؟
اي روياي شيرين من... اي آرزوي خفته ي من ...نمي دونم که چرا لحظه هاي شيرين زندگيم رو انتظارمي کشم... اما فقط مي دونم که اين لحظه ها را با نفس هام انتظار خواهم کشيد و با قطع نفس هام اين انتظار ها هم به پايان مي رسن ... اي روياي شيرين ِ فرداهاي دست نيافتنيِ من ... من تورو نفس مي کشم و عشق تو روهم با نفس هام دم و بازدم مي کنم... نمي دونم که چرا وقتي با زبان خودم برات مي نويسم هجوم اشک هام راه تنفس و استشمام عشقت را برام تنگ مي کنه اما مي دونم که اين اشک ها هم مخاطبي به غير از تو نداره ...
نمي دونم کي هستي و چي هستي ...و ندونستم از کجا اومدي و به کجا مي ري... اما تنها مي دونم که يکي از اقامت گاه هات خانه ي کوچيک و بي رياي قلب من بود نمي دونم به خواست خود قلب و روحت رو تواين کلبه ي بي نقش و نگار تهي از زندگي جا گذاشتي يا مثل هميشه درگير زندگي و روزمره گي بودي و حواس درگيرت اين کار را کرد... اما مي دونم و ايمان دارم که جايي که تو قلبت رو جا گذاشتي جايي مطمعنه و صاحب اين خونه از اين امانتي نگهداري خواهد کرد تا روزي صاحب اون رو پيدا کنه و آمانتش رو به اون باز گردونه هيچ نمي دونم چرا با اينکه مي دونم دگه ممکنه بر نگردي اما هنوز هم برات مي نويسم نمي دونم که اگر روزي بيايي تو رو خواهم بخشيد يا نه اما به خاطر امانت داري هم که شده من اين انتظار ها را باز استشمام مي کنم مي خوام بمانم... کجا نمي دونم موندنم دليل بر خود خواهي نيست... موندنم براي نگهداشتن ياديه که هر روز صبح با پيماني که بستم با يه تبسم زنده مي شه و هر شب با گريه ها و سيل اشک هام در بسترم به خواب مي ره يادي که نمي دونم از کدوم خاطر و کدوم تباره ولي براي زنده موندنم به اون نياز دارم يادي که شايد زنده نگه داشتنش گناهيه که به دوش مي کشم و نفس تنگي هام نيز شايد به دليل سنگينيه اين گناهه...
بهانه ي نفس کشيدن دنياي خاکيم ...مي دونم که نگه داشتن تو در قلبم چه درد ناکه اما اين روخوب مي دونم که فراموش کردنت درد ناکتره...
از خاطرات و گرمي دستات نمي گم چون هرگز آونها را لمس نکردم اما من امشب از يادي مي گم که نه تنها اون ياد را لمس کردم بلکه اون رو حس کردم و بار ها نوشيدم و قورت دادم براي نوش دارو يا مرحمي که براي زخمم باشه ...زخمي که تو شايد بر نهادنش سهم نداشتي اما گناهت هم کمتر از غريبه ها نبود اونهايي که زخم گذاشتند و تو مرحم را گرفتي ... زخمي که بي تو و مرحمت مدت هاست که خون ريزي مي کنه ...زخمي که تنها اميد مردن و زندگي دوباره ام به اونه، نه زيبا ترين شعر من از زخم هاي کهنه. سخن نمي گم چون ديگه به اونها عادت کردم از زخمي حرف ميزنم که نه تنها عميقه و راه نفس کشيدن را برام تنگ مي کنه بلکه با هر سوز و زخم زبوني خون رو تو رگهام منجمد مي کنه. دست هام بي جونه براي در آغوش کشيدنت،اما قلب زخميم هنوز هم مي تپه و تنها دليلش همين انتظاريه که توي سطر ها برات گفتم انتظار غريبي که خودم هم اون رو نمي شناسم نمي دونم چرا بين اين همه دوستان و آشنايان به ظاهر دلسوز اين ها رو براي تو مي نويسم باور کن نمي دونم شايد اين نوشتن تنها آرامشيه که با اون روح مهمونت در جسمم احساس رضايت مي کنه. اي معبود شب هاي دلبستگي و هاديه شب هاي سر درگمي. حالا نفس هام رو حبس کردم تابرا يه لحظه تو رو استشمام نکنم مي بيني چه سخته زندگي بدون تو يعني مرگ يعني راه بمبستي براي نفس هايي که بي بهونه هر ثانيه دم و باز دم مي شه پس چطور فراموشت کنم تو رفتي بي اينکه بدوني 'بي تو يه روز تو اين فاصله ها خواهم مرد' اصلا نمي دونم آيا تو کلبه ي تنهايي من را مي بيني يا نه ؟ آيا اصلا حرفاي نوشته شده روي ديوار دلم رو تو اين صفحات سياه مي خوني يا نه ؟
به حرمت دل بخون دلي که مدت هاست اينجا جا گذاشتي...شايد اين خوندنت تنها راهي باشه که يادم رو در خاطرت زنده نگاه داره ... 
اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي
حرفهاي ما هنوز ناتمام…
تا نگاه مي کني
وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگي !
پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود !
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام ....... از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام ........ دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه ........ امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام ....... دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشايست
مرا در اوج مي خواهي تماشا کن تماشا
دروغ اين بود از ديروزمرا امروز حاشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال من
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشکيده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
تو رفتي و مهردر دلم پژمرد.احساس لطيفم دود شد وبه هوا رفت وديگر هيچ کس و هيچ چيز نتوانست التيام بخش دل دردمندم باشد من در غباربي کسي گم شدم وبه مانند مجنون سردرگم ماندم دلم هواي پرگشودن داشت و روحم در حسرت يک لحظه پرنده شدن بال بال مي زداما چه کنم که نشد شايد قسمت نبود به عمق آسمان ها بروم.
من غريبهي ديروزم.
آشناي امروز و فراموش شدهي فردام
پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي دنيا يادم كني
تن سپيد جاده...از سيل گريه آسمان
هميشه خيس،خيس است
واکنون
جاده رفيق من شده است
اما..بي انتها تر از گذشته
امروز...چون روز هاي رفته
آتشفشان چشمان
ميل فوران دارد
واينک جاده
در اشکهاي من
غرق مي شود
دلم خيلي گرفته
انتظار چه سخت است غروبي که گذشت از دلتنگترينها بود. چشمانتظار آمدنت بوديم و گمان، كه ميآيي. حال كه هر كه زورش بيش است حكم ميراند و هر كه هر چه توان دارد ميكند گمان داشتيم كه موعد آمدنت رسيده است. باريكه غزه به آسمان شكوه برده است انصاف بدهيد! بيراهه گماني بود كه امروز چشمانتظارت بوديم؟ پس چرا نيامدي؟!انصاف بدهيد! بيراهه گماني بود كه امروز چشمانتظارت بوديم؟ پس چرا نيامدي؟
براي نقد كردن چكي ديگر كه روي آن نوشته بود :دوستت دارم تمام شهر را زير پا گذاشتم نمي دانم شايد روزي نمايشگاهي داير كنم از اين ... چكهاي بي محل در وجه حامل
اي كاش پرنده اي بودم ...پرواز ميكرد م بدون اينكه كسي مرا احساس كند ..ميرفتم جايي كه هيچ كس نبود ...كلبه بي كسيم رو انجا مي ساختمღ♥ღ
کولباره ارزوهات روي دوشت تا کجا ها رفتي با پاييه پياده*
*رفتيٌ به هر چيزي خاستي نرسيدي متاسفم برات اي دل ساده*
*دل به هرکي دادي ازسادگي دادي زندگيت روپاييه دل دادگي دادی*
*هرجاکه ديدي چراقي پرفروقه تا بهش رسيدي فهميدي دروغه*
*عاشقا خسته غم گينوپريشون دل بيکس دلکه بي سروسامون*
*دل زخمي دل تنها تکيده دل گر يونه مرااي دله گريون.....*
*کوله باره ارزوهات روکي دزديد دل ديونه به گريهات کي خنديد*
*عاشقاخسته غمگين پريشون دل بي کس دلکه بي سرسامون*
*توروباهولوولا تنها گذاشتن اوناکه لياقته عشق رونداشتن*
*تکو تنهايي با پايه پياده*******متاسفم برات اي دل ساده*
اگه يک کم فکر کني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره. اگه يک کم بيشتر فکر کني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره. پس هميشه سعي کن قدر چيزي رو که امروز داري رو خوب بدوني. اما اگه خيلي فکر کني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره. هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات
از روزگار دلم گرفته از اين تکرار دلم گرفته دلم مي خواد گريه کنم بارون ببار دلم گرفته براي گم کردن خويش رها شدن از کم و بيش براي در خود گم شدن جدا از اين مردم شدن بهانه ي گريه مي خوام بهانه ي فرياد زدن بيا تو باش اي مهربان بهانه ي گريه ي من از روزگار دلم گرفته از اين تکرار دلم گرفته دلم مي خواد گريه کنم بارون ببار دلم گرفته از من ديگه هيچي نمونده يه قصه ام صد باره خونده امروز هوا هواي گريه س گونه هامو بارون پوشونده ابر غمم بارون نمي شه درد سکوت درمون نمي شه
چه گويم در جوابت . واژه اي نيست لبم خاموش و حرف تازه اي نيست طپش هاي دلت آهنگ
و ساز است دل پر مهر تو عاشق نواز است گل ناز مني جونم فدايت به قربون دو چشمون
سياهت. تو روح نازنين و مه لقايي همه شور و همه شوق و نوايي ((اگر اين واژه ها بر لب روان است))
همه لطف و صفاي دوستان است.![]()

آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي.تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو .تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم
میخوام تنها باشم تنها بمیرم
دیگه از درد و غم آروم بگیرم
برم پیدا کنم یه جای خلوت
بشینم اشک بریزم تا قیامت
برو ای دل بخواب که وقت خوابه
سلام تو همیشه بی جوابه
به تو بی دست و پا از من نسیحت
اگه عاشق بشی خونت خرابه
چرا ای دل تو این قدر سر به زیری
به دام این و اون هر دم اسیری
چرا گول میخوری با یک اشاره
سحر شد تو هنوز چشمات بیداره
هيچ کس با من در اين دنيا نبود هيچ کس مانند من تنها نبود هيچ کس دردي ز دردم بر نداشت بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت هيچ کس فکر مرا باور نکرد خطي از شعري مرا از بر نکرد هيچ کس معناي آزادي نگفت در وجودم رد پايش را نجست هيچ کس آن يار دلخواهم نشد هيچ کس دمساز و همراهم نشد هيچ کس جز من چنين مجنون نبود در کلاس عاشقي دلخون نبود